سيد محمد باقر برقعى
158
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
شام هجران ندارد هيچ دل اندوه پنهانى كه من دارم * به گردون مىرسد فرياد و افغانى كه من دارم پريشان كرده عالم را سر زلف پريشانش * چه مىپرسى ز احوال پريشانى كه من دارم اگر آب روان مىخواهى و سرچشمه مىجويى * بيا بنشين كنار چشم گريانى كه من دارم مرا هرگز نباشد آرزويى در جهان جز اين * كه در پاى تو قربانى شود جانى كه من دارم ز بس بر دامنم اين ديده مىريزد گهر امشب * ز قارون بىنيازم كرده دامانى كه من دارم از آن بر سنگ مىكوبم من اين پيمانه را ساقى * كه ترسم بشكند پيمانه پيمانى كه من دارم خيالش پا نهاد اندر دل و بنمود تسخيرش * كنون گرديده صاحبخانه مهمانى كه من دارم ز خون ديده دامانم گلستانى مصفّا شد * گل ار خواهى بكن سير گلستانى كه من دارم من آن بيمار رنجورم كه خود هستم طبيب خود * نداند كس علاج درد پنهانى كه من دارم ز كف شد هستىام در عشق خوبان گر كنون بينى * به دست مدّعى هردم گريبانى كه من دارم در اين كنج قفس با ياد رخسار تو دلشادم * كم از گلشن نباشد كُنج زندانى كه من دارم « فراز » از غم سراپا سوختم در شام تنهايى * سحر كى مىشود اين شام هجرانى كه من دارم عشق و اميد به دامان مىچكد زين عشق سوزان اشك حرمانم * چو مرغ آشيانگمكردهاى سردرگريبانم كفاف مستى ما كى دهد اين بادهها ؟ ساقى ! * شرابى كن مهيّا ، تا بسوزاند رگ جانم تو سنگيندل سر سازش ندارى با من مسكين * من اين پيغام را هر شب ز چشمان تو مىخوانم به صد خون جگر راهى گشودم در دلت ، امّا * تو همچون اشك افكندى ز چشم خويش آسانم